تبليغاتX
جزیره
جزیره
دلتنگی های یه جزیره
قالب وبلاگ

هر روز موقع برگشتن از سرکار با مترو برمی گردم،گاهی هم هوس اتوبوس یا تاکسی می کنم. وسایل نقلیه عمومی رو دوست دارم، هر چی عمومی تر بهتر... تماشای جریان زندگی... آمد و رفت آدما... و ماجراهای ساده و کوچیکی رو که رنگ یکنواختی رو از زندگیم می گیرن دوست دارم.

اون روز هم دلم خواست سوار اتوبوس بشم... توی اتوبوس یه صندلی هست که بیشتر از بقیه دوستش دارم و یه جورایی صندلی مخصوص خودم می دونمش، چون بیشتر از بقیه مشرف به خیابونه و چیزای بیشتری رو می شه از پشت شیشه ش دید، تازه می شه خسته که شدی سرتو تکیه بدی به شیشه و پاهات رو کمی آزاد بذاری بدون اینکه مزاحم کسی بشی و از تنه خوردن های ناشی از رفت و آمد وسط اتوبوس هم در امان باشی!
اون روز اما صندلی مخصوصم اشغال بود... به یاد روزای بچگی که همیشه وقتی سوار اتوبوس می شدیم به مامانم اصرار می کردم که روی صندلی های بلند عقب اتوبوس بشینیم رفتم عقب. الان دیگه اون صندلی ها رو دوست ندارم... چون حساب و کتاب می کنم که صندلی روی موتوره و سر و صدا و گرما داره، خیلی هم دنج نیست و  چون بالائه و بیشتر از بقیه قسمتا دیده می شه آقایونی که سر اتوبوس ایستادن از اول تا آخر مسیر براندازت می کنن و اعصاب برای آدم نمی مونه. ولی بچه که بودم به نظرم اونجا خیلی بلند و هیجان انگیز بود و عاشق اون صندلی بلندا بودم تا از اونجا همه آدما رو نظاره کنم. هنوزم زیاد می بینم بچه هایی رو که مانتوی مامانشون رو می کشن که تو رو خدا بریم اون بالا و درکشون می کنم!... القصه! با  همه این اوصاف بعد از مدتها رفتم و ته اتوبوس روی ردیف صندلی های عقب نشستم... به آنی اتوبوس پر شد از زن و مردی که با صف و بدون صف سوار می شدن و یه عده جیغ و فریاد کشان اعتراض می کردن به عده دیگه ای که بدون صف سوار شده بودن، اما اتوبوس که راه افتاد همه چیز فراموش شد و سر و صداها خوابید. منم کتابی درآوردم و گرم خوندن شدم... در حین خوندن یکی – دو دفعه ای سرمو بالا آوردم که چشمم افتاد به صندلی روبروم که روش یه خانوم جوون و خندون حدود 40 ساله با یه خانوم مسن شاید 60 ساله نشسته بودن و بر و بر من رو نیگاه می کردن و با انگشت من رو نشون هم می دادن و درگوشی پچ پچ می کردن و می خندیدن!!! چند بار اول به روم نیاوردم و روم رو گردوندم به طرف پنجره و بیرون رو تماشا کردم، اما باز که برمی گشتم می دیدم هنوزم این دو نفر دارن من رو با انگشت نشون می دن و می خندن! یواش یواش داشتم کفری می شدم!... سعی می کردم با چپ چپ نگاه کردن بهشون بفهمونم که کارشون زشته و عصبیم می کنه که صدای دختری که کنارم نشسته بود هم دراومد... کمی بلند،طوری که اونا بشنون گفت: " اینا چرا اینقدر بی تربیتن؟ آدم ندیده ن؟ " منم در حالیکه توی چشمای خانوم جوونتر نگاه می کردم گفتم: "نمی دونم! لابد ندیده ن دیگه!" یه دفعه خنده روی لبای خانوم جوونتر ماسید و اخماش رفت تو هم. با صدای طلبکار مآبانه ای گفت: "بی تربیت! آدم ندیده ن یعنی چی؟!"
شاکی شدم: " خانوم شما دو ساعته داری منو با دست نشون می دی و می خندی،اون وقت من بی تربیتم؟! "
همونجوری نشسته مث آفتابه دست زد به کمرش: " نشون می دم که نشون می دم. تو وظیفه ته احترام به بزرگترتو حفظ کنی!!!!"
حوصله کل کل نداشتم: " احترام هر کسی دست خودشه. شما هم اگه بزرگتر بودی حرکتی رو که یه بچه هفت ساله هم می دونه زشته انجام نمی دادی."
این وسط دختری که کنارم نشسته بود هم قاطی ماجرا شده بود و از من حمایت می کرد. خانوما هم هر از گاهی ابراز نظر می کردن،بعضی طرف من بودن و بعضی طرف احترام به بزرگترا ! از آقایون هم اونا که دنبال سوژه خنده بودن به هر بهانه ای تیکه ای می نداختن و می خندیدن و بقیه ساکت بودن.جو بامزه ای ایجاد شده بود، کلا به جای اینکه فضا مث بیشتر این جور بحثا توی اماکن عمومی متشنج باشه، فانتزی و بامزه بود! اما این وسط زن جوون و خانوم مسن همراهش حسابی جوگیر شده بودن و قاطی کرده بودن که چرا بهشون گفتیم لطفا کسی رو با انگشت نشون نده، و من نمی فهمیدم بابت چی بهشون برخورده؟!!
تا اینکه خانوم جوون با لحن کسی که با بچه ای حرف می زنه که قصد داشته بهش آبنبات بده ولی به خاطر بی ادبیش تصمیمش عوض شده گفت: " خدا رو شکر خودتو نشون دادی!... بختتو با دست خودت پروندی!!! ما پسندیده بودیمت!!!... داشتیم نقشه می کشیدیم برا بچه برادرم خواستگاریت کنیم که البته حالا دیگه فکرشم نمی کنیم!!!"
من که هنگ کرده بودم و مونده بودم گریه کنم یا خنده... مردا اما زدن زیر خنده، و یه عده شروع کردن به مسخره بازی که حقته! یه بار هم تو عمرت شانس شوهر کردن برات پیش اومد خودت لگد زدی به بختت!!  دختر کناریم هم قاه قاه می خندید که اوه اوه! فامیل شوهرت غضب کردن! عمه شوهرت که اینه وای به حال مادر شوهرت!  و خلاصه وسط بهت و خنده من نفهمیدم اون دو تا زن واقعا به مقصد رسیده بودن که به اون سرعت پیاده شدن یا فرار کردن از جماعتی که تبدیلشون کرده بودن به سیبل خنده هاشون!!
و اینگونه شد که چنین شانس بزرگی را از دست دادم و هم اکنون من مانده ام تهنای تهنا!!...می خواهم از این تریبون ابراز پشیمانی کنم و از خواستگاران محترم درخواست کنم که برگردن !!  

[ دوشنبه 1391/02/25 ] [ 19:28 ] [ جزیره ] [ ]

مامان مشغول پهن کردن پرده ها و ملافه ها و لباسها روی بنده...باد می زنه وسط لباسها و ملافه های تمیز و بوی خوش شوینده و نرم کننده و بوی تمیزی رو پخش می کنه... بابا بالای نردبون ایستاده و لوسترایی که باز کرده بودیم رو نصب می کنه... یه نفر اومده و توی حیاط با پاچه های شلوار تا شده و آستینهای تا زده با پارو فرش  می شوره،لباسهای نوی عیدمون مرتب و منظم یه گوشه کمد آویزون شدن و منتظرن که بپوشیمشون. مامان مث همیشه گندما رو دیر خیس کرده و وقتی که همه سبزه های جهان سبز شده سبزه عید ما تازه جوونه زده!!! ... همه جای خونه برق می زنه و بوی مواد شوینده می ده... مامان با شتاب و نگرانی از این طرف خونه به اون طرف می ره و به هر کسی کاری محول می کنه... و ما هم مث همیشه سعی می کنیم به بهانه ای از زیر کار دربریم یا کارای آسونتر رو برداریم و سختاشو بندازیم گردن بقیه!! ... جای کمد،کشو،میز و صندلیا و قاب عکسا تغییر داده میشه تا تغییر دکوراسیونی داده باشیم... بابا از گرونی میوه و آجیل و مرغ و گوشت و برنج میناله و مامان تاییدش می کنه!... شیشه های تمیز و شفاف پنجره بی پرده با تصویر آدمایی رو قاب گرفتن که از پنجره آویزون شدن تا اون طرف شیشه رو تمیز کنن خودنمایی می کنه... من عاشق این تصاویر قبل از عیدم٬ حتی شلوغی خیابونا و مرکز خریدها هم با اینکه کلافه م می کنه دوستشون دارم٬ شور زندگی موج می زنه توش.
به هر حال زمستون هم رفت و بهار با همه قشنگیاش اومد... سال نو همگی مون مبارک...

[ جمعه 1391/01/11 ] [ 0:23 ] [ جزیره ] [ ]
فکر کنم من برگشتم!!! ... وای که چقدر دلم برای وبلاگستان و برای نوشتن تنگ شده. فیسبوک اینقدر قدرت مخ زنی داره که باعث بشه دیگه وبلاگ و وبلاگ نویسی رو که اینقدر دوست داشتی کنار بذاری.
کلی ذوق و شوق دارم واسه نوشتن... واسه سر زدن به وبلاگهای دوستام و خبر گرفتن ازشون... . مرسی از همه اونایی که تو این مدت همچنان بهم سر می زدن و برام کامنت می ذاشتم.
چه خوبه که باز می شه نوشت...
[ یکشنبه 1390/12/14 ] [ 20:58 ] [ جزیره ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هر گونه کپی و استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر نام نویسنده ، ممنوع می باشد . متخلف توسط FIFA تحت پیگرد قرار گرفته و به پرداخت دویست و بیست و پنج تومان و دو زار جریمه محکوم خواهد شد !!
امکانات وب