|
جزیره
دلتنگی های یه جزیره
|
هر روز موقع برگشتن از سرکار با مترو برمی گردم،گاهی هم هوس اتوبوس یا تاکسی می کنم. وسایل نقلیه عمومی رو دوست دارم، هر چی عمومی تر بهتر... تماشای جریان زندگی... آمد و رفت آدما... و ماجراهای ساده و کوچیکی رو که رنگ یکنواختی رو از زندگیم می گیرن دوست دارم. اون روز هم دلم خواست سوار اتوبوس بشم... توی اتوبوس یه صندلی هست که بیشتر از بقیه دوستش دارم و یه جورایی صندلی مخصوص خودم می دونمش، چون بیشتر از بقیه مشرف به خیابونه و چیزای بیشتری رو می شه از پشت شیشه ش دید، تازه می شه خسته که شدی سرتو تکیه بدی به شیشه و پاهات رو کمی آزاد بذاری بدون اینکه مزاحم کسی بشی و از تنه خوردن های ناشی از رفت و آمد وسط اتوبوس هم در امان باشی! [ دوشنبه 1391/02/25 ] [ 19:28 ] [ جزیره ]
[ ]
مامان مشغول پهن کردن پرده ها و ملافه ها و لباسها روی بنده...باد می زنه وسط لباسها و ملافه های تمیز و بوی خوش شوینده و نرم کننده و بوی تمیزی رو پخش می کنه... بابا بالای نردبون ایستاده و لوسترایی که باز کرده بودیم رو نصب می کنه... یه نفر اومده و توی حیاط با پاچه های شلوار تا شده و آستینهای تا زده با پارو فرش می شوره،لباسهای نوی عیدمون مرتب و منظم یه گوشه کمد آویزون شدن و منتظرن که بپوشیمشون. مامان مث همیشه گندما رو دیر خیس کرده و وقتی که همه سبزه های جهان سبز شده سبزه عید ما تازه جوونه زده!!! ... همه جای خونه برق می زنه و بوی مواد شوینده می ده... مامان با شتاب و نگرانی از این طرف خونه به اون طرف می ره و به هر کسی کاری محول می کنه... و ما هم مث همیشه سعی می کنیم به بهانه ای از زیر کار دربریم یا کارای آسونتر رو برداریم و سختاشو بندازیم گردن بقیه!! [ جمعه 1391/01/11 ] [ 0:23 ] [ جزیره ]
[ ]
فکر کنم من برگشتم!!! کلی ذوق و شوق دارم واسه نوشتن... واسه سر زدن به وبلاگهای دوستام و خبر گرفتن ازشون... . مرسی از همه اونایی که تو این مدت همچنان بهم سر می زدن و برام کامنت می ذاشتم. چه خوبه که باز می شه نوشت... [ یکشنبه 1390/12/14 ] [ 20:58 ] [ جزیره ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |